بهارانه3
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من


  

خدایا!


تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 مهر 1394
دختر
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ...


نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید وبگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌ترشود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.بچه‌ها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهیدبردارید! خدا مواظب سیب‌هاست




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 مهر 1394

پروردگارا؛

یاریم ده که سراسر عمرم را روزه باشم از پلیدی هایی

که مرا از مهر بیکران تو دور میکند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 مهر 1394

دانلود آهنگ غمگین

پویا بیاتی -فالگیر

با كیفیت 128

دانلود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 10 آذر 1392

سلام .

دوستای گلم یه مدت سرم شلوغ شده بخاطر همین نتونستم وبلاگ بروز كنم انشاله به زودی تو این چند روز بروزش میكنم .ممنون از حضورتون





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 3 مهر 1392

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند

گفته بودم مردم اینجا بدند

دیدی ای دل ساقی جانت شکست

آن عزیزت عهد و پیمانت شکست

دیدی ای دل حرف من بیجا نبود

از برای عشق اینجا جا نبود

نو بهار عمر را دیدی چه شد

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد

این هم از یک سال مستی کردنم

سال ها شبنم پرستی کردنم

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم این پرستو رفتنیست

ای دل اینجا باید از خود گم شوی

عاقبت هم رنگ این مردم شوی

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل






نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 11 مرداد 1392

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد .

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته

بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود


همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی

مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت .

همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است
.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن


ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد
:
چه می خواهی
.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم

-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن


یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد
.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش
از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.گریه





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 11 مرداد 1392
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق ، خدا
گریه





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 11 مرداد 1392

تمـــام ِ دلت كــہ نـمـے شــود بــراے ِ مــن باشــد !

مـے دانـم ، هـــمیـــن كـــہ

گـــوشـــه اے از "افكـارت" را مـشغــول كــردہ ام ،

خــود دنیـایـے ست





نوع مطلب :
برچسب ها : عشق من،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392




سالهــاست قَلمــــــــیِ سیــاه

بـَر سپیــــــــــــــــدی ِ ایـن کاغـذ ِ بـــی جــان می لغــــزد

و دل از او می نویســــــد

سالهـــاست دل در پــــِـــــــی او می رود

و او در پــــِی مــــن

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392

شخصیت شناسی از روی تاریخ تولد

روانشناسان شخصیتی اعتقاد دارند که شماره تولد، شما را از شخصیت شناسی مورد علاقه تان از روی تاریخ تولد دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392

اگر زنی را دوست داری

دست نوشته | اگر زنی را دوست داری

 
این متن را به احترام همه زنان این سرزمین به مردان این دیار پاک تقدیم میکنم.

اگر زنی را دوست داری، دستانش را بگیر و او را محکم در آغوشت نگه دار.

اگر زنی را دوست داری، دل دل نکن، بازی در نیاور، منتظرش مگذار، با ایما و اشاره به او از خوش آمدنت حرف نزن زیرا او میفهمد به شیوه او – شیوه ای زنانه- عشق ورزیدن را یاد گرفته ای…. یک زن به دنبال یک “مرد “است که بلد است قاطع و کله شق و قدرتمندانه زن را در بر بگیرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392


گرایش بین زن و مرد در نوع خود میتواند مفید یا مضر باشد. البته بیشتر ما حداقل یک بار در زندگی تمایل قوی را نسبت به فرد مخالف حس کرده ایم، خوب!، این حس در مورد روابط معمولی شاید بتواند موثر باشد ولی در مورد مسئله ی ازدواج اگر بخواهیم تنها با اکتفا به این تمایلات و بدون توجه به معیارهای دیگر روان شناسی، تصمیمی بگیری، ویران کننده است، چراکه نتیجه ای جز رنج، ترس از آینده، تحلیل انرژی و در آخر، در فاصله زمانی کم دچار افسردگی و سرخوردگی می شویم!



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392

گاهی باید به فاصله ها خوش آمد گفت

شاید آمده اند ، تا بخشی از حماقت هایمان را جبران کنند . . .

.

.

.

صد سال ره مسجد و میخانه بگیری / عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری

بشنو از پیر خرابات تو این پند / هر دست که دادی به همان دست بگیری . . .

.

.

.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : فلسفی،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با  پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

 ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای...

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

                       کاین گره بگشای و گندم را بریز

                                               آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است ! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و ...

متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...





نوع مطلب :
برچسب ها : فضل خدا ...،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 10 مرداد 1392


( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic